نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بستنی ليموسيلينيا
 
بستنی ليموسيلينيا
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
سلام

بعد از مدتها برگشتم سرم شلوغ بود منو ببخشید.


نظرات  | شنبه، 29 اردیبهشت، 1386 -  |لینک به نوشته

هر روز

من هرروز برای اولین بار به دنیا میام و به خدا سلام میکنم.


نظرات  | یکشنبه، 15 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

ديوار

یک دیوار کثیف اینجاس ٫ دو تا کار می تونم بکنم یا با زغال یه خط اضافه کنم یا اینکه با پاک کن یه خط سیاه رو پاک کنم.


نظرات  | شنبه، 14 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

نق نمی زنم

نمی دانم و نمیدانم و نمی د ا ن م و نمی دا ن م و نمدانممم و ن م ی دا نم و ن م ی د ا ن م و ننن ممم ددد ااا ننن ممم.

گیجم فکر کنم خوابم می یاد .نمیدونم


نظرات  | شنبه، 14 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

چراغ خوبه يا نور؟

درسته که من نور نیستم اما من میتونم چراغ باشم ٫ چراغ لا اقل فرصت روشن شدن را داره.


نظرات  | شنبه، 14 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

اشتباهات جديد.خوب؟ يا. بد؟

وقتی این همه اشتباهات جدید هست که میتونم مرتکبش بشم چرا باید همون قدیمی ها رو تکرار کنم.


نظرات  | سه‌شنبه، 10 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

بهمن

امروز ۱ دوست جدیدپیدا کردم که بهمنیخیلی خوبه.البته از طریقه دوسته خوردادیم.


نظرات  | دوشنبه، 9 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

بهترين چيز

اگه از هر چیزی بهترینشو ندارم ٫از چیزی که دارم بهترین استفاده رو میکنم.


نظرات  | یکشنبه، 8 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

اون ستاره تپله

اگه تمام شب رو به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنم ستارگان رو هم از دست میدم.


نظرات  | شنبه، 7 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

اعتماد =/= بی اعتمادی

من میدونم که اعتماد به تدریج بوجود میاد ولی یهو و یکجا از بین میره.


نظرات  | جمعه، 6 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

درس

تجربه٫  معلم بی رحمیه٫ اول امتحان می گیره و بعد درس میده.


نظرات  | پنجشنبه، 5 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

گريه برای....

برای سپری شدن روزهای خوب نگرئیم بلکه شاد باشیم که وجود داشتن.


نظرات  | چهارشنبه، 4 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

ابن يمن

بازم امروز با دوستم رفتیم یک جایی این شعر را خواندیم اینم قشنگه

ان کس که بداند و بداند که بداند             اسب  خرد  از  گنبد  گردون بجهاند

ان کس که بداند و نداند که بداند             بیدارش نمایید که بس خفته  نماند

ان کس که نداند و بداند که نداند            لنگان خرک خویش به منزل برساند

ان کس که نداند و نداند که نداند            در   جهل  مرکب   ابدله   هر   بماند

                                                                                              ابن یمین 


نظرات  | چهارشنبه، 4 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

من ۸۶

امروز یک چیزه گوچیک خریدم .یک تقویم ولی انقدر باهاش حال کردم چون خیلی متفاوت هستش.


نظرات  | چهارشنبه، 4 بهمن، 1385 -  |لینک به نوشته

اولين قدم

می خواهم برای شما یک داستان تعریف کنم . از یک راه دور راهی که فکر می کردیم می شناختیم و بلدیم ولی متأ سفانه بلد که نیستیم هیچ گم هم شدیم .اولین قدم را که گذاشتیم درست بود ولی دومی ، و سومی را از یاد بردیم که درست بوده یا غلط ، باید غلط بوده که بعد از این همه سال به مقصد نرسیدیم .

الان هم منحرف شدیم برگردیم به سراغ داستان:

قدم اولی که ورداشتم یادم هست داشتم خوب به اطرافم نگاه می کردم انگار که از یک جای تاریک امده بودم چون روشنایی نمی ذاشت ببینم هی چشامو بهم می زدم ولی خوب نمی دیدم انگار تار بود . نمی دونم چرا ولی صدام در نمی امد فقط نگاه می کردم یک دفعه یک چیز عجیب و غریب امد جلوم ، هی میگفتم برو کنار ولی اون نمیرفت نمی ذاشت جلومو نگاه کنم یک دفعه به من حمله کرد منو گرفت یک چیزی کرد تو گلوم هی می گفتم نکن ، ولم کن ولی گوش نمی کرد تا این که یک دفعه گریم گرفت و اون منو ول کرد . چه جالب اگه گریه کنی ولت می کنن چه روش خوبی باید یادم بمونه .

تو حاله خودم بودم که یک دفعه امد ، وای دوباره نه بذار به کارم برسم دارم دورو ورمو میبینم می خوام به راهم ادامه بدم . ولی این بار یک چیزی ریخت روم بد نبود این کار رو انقدر کرد تا یک احساس خوب به من دست داد و احساس کردم که ازاد شدم سبک شدم از این چیز عجیب و غریب خوشم امد البته به غیر از ان کاری که اول با من کرد هنوز گلوم درد می کنه . ولی نه داره پاکش میکنه ببین خودت نمی ذاری دوست داشته باشم ولم کن چرا ریختی که حالا داری پاکش می کنی دوباره داره گریم میگیره چرا انقدر زود گریم می گیره نمی دونم شاید برای اینه که این چیز عجیبو نمی شناسم . یک چیزی کرد تو سرو دستم همین تور پاهام بعد رفت این کارشم بد نبود گرمم شد چقدر نرمه خوشم امد . یادم رفت داشتم چیکار می کردم ؟ یادم امد به اطرافم نگاه می کردم چه جای جالبی ولی تاره چرا چشمام خوب نمی شه .

داشتم با دقت نگاه میکردم که دوباره این چیزه عجیب امد این بار بغلم کرد منو داشت میبرد کجا صبر کن من هنوز خوب اینجارو ندیدم . دوباره گریم در امد ، داشتم گریه میکردم که منو گذاشت تو بغله یک چیزی که مثل خودش بود ، ولی یک فرقی داشت نمی دونم چه فرقی ولی میشناختمش برام اشنا بود ، ارومم کرد ، نوازشم کرد ، دوستش دارم  پیشش احساس ارامش دارم یک چیزی گذاشت تو دهنم خوب بود انقدر خوب بود که هی خوردم تا خوابم برد . وقتی بیدار شدم کسی که دوسش داشتم نبود گریه کردم ، آخ جون امد گشنم بود بمن می گفت بیا غذا بخور پس این چیزه خوشمزه اسمش غذا ست . انقدر غذا خوردم تا خوابم برد ،  این کار را ادامه داد  تا این که یک روز کاملا دیدمش خیلی خوشگله فکر کنم از ان خوشگل تر دیگه نیست به من می گفت بیا بقل مامان پس اسمش مامانه ولی من قبلا یک کاری داشتم باید یک جایی میرفتم یادم نیست ولش کن  می خوام برم پیش مادرم ولی راهم پس چی؟!حالا فردا می رم دنبالش الان مادرم مهم تره.....


نظرات  | جمعه، 26 آبان، 1385 -  |لینک به نوشته

اشک ريزان

 چرا برایت اشک بریزم ؟!

تو که عاشق اشک در آوردنی

دیگر دوست ندارم اشکهایم برای تو جاری شود

چون ،تو عاشق جوی اشکهایم هستی

من که عاشق تو هستم

چرا تو عاشق اشکهای من هستی

من به یاد تو هستم

ولی تو،  به یاد اشکهای من هستی

من عاشق تو بودم،عاشق تو

تو عاشق من ٫  عاشقم نبودی،

عاشق اشکهای من بودی

چرا دوست داری اشکهایم برای تو بریزد

چراخنده هایم را نمی خواهی

خنده هایم یادت هست

زیبا بود؟

 تو زیبای را در اشکهایم پیدا کردی

من برایت اشک ریختم آنقدر که 

با آمدن اسمت اشکهایم جاری می شود

نمی دانم عادت است یا هنوز عاشقت هستم

می خواهم فراموشت کنم ولی اشکهایم نمی گذارد

عذاب ، عذاب ، عذاب 


نظرات  | شنبه، 20 آبان، 1385 -  |لینک به نوشته

سلام

این وبلاگ متعلق به نسيم نقابت می باشد


نظرات  | شنبه، 20 آبان، 1385 -  |لینک به نوشته